براستی، اين چه «مشوق» ويژه ای است که در جنبش های خودجوش اصلاح طلب و برانداز را در کنار هم بحرکت در می آورد و فضائی ايجاد می کند که آنها، بدور از چشم مدعيان رهبری، و به هنگام پياده روی و شعار دادن و گاز اشگ آور و باتوم خوردن و در دود گلوله محصور شدن، با هم به زبانی شگفت گفتگو می کنند، از هم با خبر می شوند، بسوی هم گرايش می يابند، و اختلافات خويش را موجبی برای متفرق شدن نمی بينند؟...
چگونه است که برای «برخی» از نوانديشان مذهبی، خواستاری استقرار حکومت سکولار نه امری استراتژيک، بلکه بصورت موضعی تاکتيکی، يا مصلحتی، در می آيد و آنان تنها تا زمانی خواستار سکولاريسم می شوند که به چتر حمايتی آن برای مبارزه با «مراجع رسمی» و نگاهبانان «فرا-روايت» های سنگ شدهء مذهبی احتياج دارند و، درست هنگامی که احساس کنند در اين مبارزه نيازی به آن چتر حمايتی نيست، از خواستاری سکولاريسم انصراف داده و حتی در جبههء مخالفان آن قرار می گيرند؟...
سکولارها مبرم ترين چارهء کار کشورمان را در اخراج مذهب از حکومت می بينند و معتقدند قوانين حاکم بر جامعه را خود مردم بايد تعيين کنند و عالم غيب ـ چه وجود داشته باشد و چه نه ـ حق دخالت در شکل گرفتن اين قوانين ندارد. حال، اگر کسانی پيدا شوند که مجدانه بکوشند برای «سکولاريسم» معنا و تعريف ديگری پيشنهاد کنند که بر اساس آن خود حکومت اسلامی ايران هم پديده ای سکولار از آب درآيد، آشکارا هدف شان آن است که خواستاری حکومت سکولار بجای حکومت اسلامی را امری بيهوده و «تحصيل حاصل» نشان دهند...
واقعيت افول حکومت روحانيون و طلوع حکومت نظاميان به هيچ روی از ضرورت و اهميت وجود سکولارها برای برانداختن حکومتی ايدئولوژیک نمی کاهد. در واقع، وضعيت جديد، ميدان مبارزهء سکولارهای ايران را گسترده تر و توان آنان را صد چندان می کند، چرا که «نظاميان مسلمان حاکم» از اين پس فاقد پشتوانهء مشروعيت بخش روحانيت اند و، در عين حال، از هم اکنون اوج توحش حکومت های ايدئولوژيک را به جهانيان نشان داده و زمينه را برای پيروزی کوشندگان استقرار حقوق بشر در ايران، البته اگر سوار بر مرکب سکولاريسم به پيش بتازند، آماده کرده اند....
ای کاش يک صدم اين انرژی که بوسيله روشنفکران ظاهراً سکولار برای مبهم کردن و به عقب راندن سکولاريسم صرف می شود مصروف مطرح کردن و گستراندن معنای واقعی سکولاريسم در ميان مردم می شد. اين به نفع هر آزاد انديش، نوانديش، و کثرت طلبی است. و روشنفکر متمدن نمی تواند بر سر شاخ دموکراسی و مدرنيسم بنشيند و بن سکولار آنها را قطع کند. بنظر من، همين نکته گوهر تراژدی اصلی جامعهء کنونی روشنفکری ما است....
حکومت اسلامی مستقر در ايران به هيچ روی در پی مستقل ساختن ايران نيست بلکه به موجود مستقل ديگری به نام «خلافت شيعی اسلامی» فکر می کند که، در استراتژی و روند ساختن آن، کشوری و ملتی به نام ايران مهره های شطرنجی بيش نيستند که می توان آنها را به پای منافع بزرگتری که آخوندها تشخيص می دهند (و واقعی بودن يا نبودن شان نيز تفاوتی در ماجرای جاری نمی کند) قربانی نمود... آخوندی که بطور تاريخی حتی دوست نداشته پيکر مرده اش در خاک ايران دفن شود و وصيت به «حمل ميت به عتبات عاليات» می کرده بوئی از وطن پرستی نبرده است که خواستار استقلال آن باشد....
چند روزی از آخرين مکاتبهء بين مهندس ميرحسين موسوی و آيت الله حسينعلی منتظری می گذرد؛ مکاتبه ای که ديده ام بسياری از ناظران آن را تحولی بزرگ بسوی دموکراتيزه شدن حکومت اسلامی در ايران خوانده اند. اما من هرچه در اين مکاتبه می کاوم بيشتر می بينم که بين رابطه ای که ميان يک مدعی رياست جمهوری کشور و يک «آيت الله العظمی» برقرار است و رابطه ای که ميان رئيس جمهور فعلی (به تقلبی بودن و نبودنش کاری ندارم) و آيت الله خامنه ای وجود دارد، از لحاظ کارکردهای ساختاری حاکميت سياسی تفاوت مشهودی نيست....
آيا مردم ايران، پس از تجربه ای سی ساله، هنوز در مرحلهء انتخاب بين «بد و بدتر» گيرند؟ و سکولار ها هم، از بيم اينکه در ميان مردم پايگاهی ندارند، بی آنکه بخود جرأت دهند تا با اتخاذ مواضع صريح سکولاريستی وارد ميدان عمل شوند، بايد صلاح را در اين ببينند که، تا اطلاع ثانوی، به ضريح امامزاده ای دخيل ببندند که همه دردها و رنج ها و کشتن ها و تجاوزات کنونی از حکومت بنيادگرفته بر قداست آن بر می آيد؟ آيا هنوز هم روح آل احمد بر مغز روشنفکران ما حکومت دارد؟...
آيا براستی در آنچه، به عنوان سخنان سعيد حجاريان، در بيدادگاه حکومت نظاميان کودتائی ايران قرائت شد و در آن به استفاده از لفظ «سلطان» در مورد ولی فقيه اشاره ای انتقادی وجود داشت حقيقتی نيز نهفته بود؟ پاسخ من در اين مورد مثبت است. يعنی، بنظر من، در اين سخنان، که مسلماً از سر اختيار و ارادهء شخصی بروی کاغذ نيامده اند، نکات عمده ای وجود دارند که به حقايق مهمی در زمينهء علوم اجتماعی و چگونگی مطرح شدن پر هرج و مرج و مبتنی بر گزينش های ناشی از علائق و منافع شخصی مفاهيم آن در ايران اشاره می کنند...
يکی از اين برخوردها هم روياروئی غافلگير سی سال پيش با ظهور نهادی به نام حکومت اسلامی بوده است که همچون آينه ای در برابرم ايستاد تا هويت خود را در آن ببينم. اما در آن آينه چون نگريستم رفته رفته دريافتم که نه مسلمانم، نه شيعه، نه گبر، نه زرتشتی، نه کافر، نه مرتد، نه طاغوتی؛ نه دل با «رهبری» دارم، نه از انکرالاصوات قاری و مؤذن لذت می برم، نه دوست دارم جسدم را در کفن اسلامی بپيچند، و نه اينکه در گوشم تلقين بخوانند؛ نه در رمضان روزه گيرم و نه در شام غريبان سينه زن. ديدم در اعماق جانم چيزی به من می گويد که سخت است اينها باشی و «ايرانی» هم بمانی....
در آخرين مطلب نويسندهء جوان پر شور و شجاع وطنمان، بابک راد، )که مدتی است گزينهء «کوچ سبز در وطن» را ـ به تعبير خودش ـ پيش گرفته( جمله ای يافتم که فکر می کنم دريغ است آن را ناديده بگيريم، چرا که، بنظر من، ماحصل دوازده سال تجربه ای است که بسياری از خوش باوران دائماً در برابر قبول آن مقاومت کرده اند و اکنون، در پی انتخابات 22 خرداد گذشته، در کلام بابک راد فرمولبندی شده است....
روزهای تلخ محاکمات فرمايشی ـ نمايشی رژيم اسلامی را می گذرانيم و عبارت «زندانی سياسی...»، که اگر نه در دهان ها که حتماً در ذهن ها با عبارت «...آزاد بايد گردد» همراه می شود، مرتباً در فضای تلخ کشورمان پژواکی کوبنده و دردناک يافته است. رژيم به جراحی پيکر خويش مشغول است. پرهائی را که رهبرش زمانی از آن يکی از دو بال پرندهء حکومت اسلامی خوانده بود کنده می شوند و بر صندلی های سالن تئاتری تهوع آور می نشينند، تئاتری که محاکمه کنندگان جلوه فروش بر صحنه از محاکمه شوندگانی که در جايگاه تماشاگر نشسته اند بی استعدادتر و بی مهارت ترند. فکر کردم شايد بد نباشد که مطلب اين هفته را به همين مفهوم «زندان سياسی» و نکات پيرامون آن اختصاص دهم...
کدام رژیم تمامیت خواهی با خواهش و تمنا به مردم باج خواهد داد؟ نیک که بنگریم آیا اگر رژیم بخواهد به اصلاحات راستین در چهارچوبش یعنی قانون اساسی تن بدهد نباید نخست زیر فشار، آنهم فشاری از درون و بیرون با همهء توان قرار بگیرد؟ اگر کسی باور دارد که اصلاحات راستین بدون فشار و با ناز و نوازش انجام می شود بیگمان بایستی راهکارش را هم برای همه روشن سازد! وگر نه باور کردن اینکه چنین استراتژی کودکانه ای به جایی بجز مرداب سرگردانی و رنج برسد، ناممکن خواهد بود. از دید من اصلاحات راستین همانا دگرگونی آرام آرام رژیم زیر فشار است، نه بزک کردن آن به گفتگوی بی سر و ته تمدنها! کدام تمدنها؟ مگر آخوندها نمایندهء تمدن و فرهنگ ایرانند؟....
من نمی دانم که نخستين بار چه کسی تعريف فرنگی ِ سکولاريسم را، به غلط، بصورت «جدائی دين از دولت» ترجمه کرده و بابت اين ترجمهء غلط، در زمينهء فهم فارسی زبانان از تعريف «سکولاريسم»، هزار درد سر بوجود آورده است؛ چرا که سکولاريسم نه با دين کار دارد و نه با دولت ـ در معناهای جامعه شناختی اين دو مفهوم....
بیایید فرض کنیم که من امسال از درس های «انشاء» و «تاریخ» تجدید شده ام. پارسال از «تعلیمات دینی» تجدید بودم – به جان مامانم راست میگم – و حالا، امسال باید تمام این تابستان را به جای شنا کردن و تو ساحل دراز کشیدن و کرج رفتن و دوچرخه سواری و باغ عموجان برای آلبالو/گیلاس چیدن میهمان شدن و تو جادهء چالوس موها را به باد خنک راه سپردن... بتمرگم تو خانه و این دو تا درس کوفتی را دوره کنم. تازه بابا اسمم را در کلاس تجدیدی/تقویتی هم نوشته که برای این دو تا درس قزمیت رفوزه نشوم. دبیر اکابرمان که یک مرد شکم گندهء بدقواره است و نسبتی هم با «دستغیب» ها دارد، به خاطر همین شلوغ/پلوغیها یک موضوع بیمزه داده است برای انشاء که نمی دانم چه خاکی به سرم بریزم؟! معلم تاریخمان هم همین دستغیب است که امیدوارم همین روزها، هم دستش غیب شود و هم خودش که عینهو عنق منکسره وادارم می کند هی این اراجیف را دوره کنم و دوره کنم؛ آخر تنها تجدیدی درس های انشاء و تاریخ ِ اینجا منم و کلاس ِ به این گندگی فقط با تنهء لش تنبل من و شکم گندهء این «دستغیب» پر می شود؛ بقیه برای درس های مهمتری تجدید شده اند....
اینک ضروری به نظر می رسد که در باورهایمان از ماهیت روابط و مناسبات بین المللی، روشن بینی و واقع گرایی را جایگزین خوشبینی و ساده انگاری نماییم: سال هاست که در حوزهء بحث های سیاسی روشنفکری و به ویژه در میان اندیشه ورزانِ نسل جوان، شاید در تقابل با کهنگی و مطلق گراییِ تئوری توطئه (توهم توطئه) و نیز در واکنش به امپریالیسم ستیزی سنت مارکسیستی و به طور قطع در ضدیت با غرب ستیزی و دیدگاه «دشمن محورِ» رایج در ادبیات سیاسی دستگاه تبلیغاتی حاکم، نگاهی غیرانتقادی و نئولیبرال به مقولهء مناسبات کشورهای متروپل با کشورهای پیرامونی گسترش و غلبه یافته است؛ با این نگرش کلی که جهان بستر خنثایی است برای بالندگی یا افول کشورها؛ عرصه ای که در آن کشورهای بزرگ اگر یاور ما در مسیر دموکراسی و توسعه نباشند، بازدارندهء ما هم نخواهند بود؛ چرا که بنا بر پیش فرض نهفته در این نگاه، روابط و مناسباتِ میان کشورها در جایگاههایی برابر و بر پایهء منافع متقابل و منطق مفاهمه تنظیم می شود، نه زور و سلطه! باید گفت این نگرش همانقدر از واقعیت های دنیا به دور است که تصویر کلیشه ای و رایج ارائه شده در فیلم های کلاسیک هالیوود از سرزمین آمریکا به مثابه بهشت فرصت های طلایی و بی پایان! ....
آقای موسوی! باور کنید که صدای فریاد مردم در کوچه و خیابان صدای مرگ اندیشه های خمینی و اسلام سیاسی و هر نوع دخالت دین در سیاست است. باور بکنید یا نه این مردم دیگر برای شما در خیابان نیستند. برای هیچ فرد و گروهی در خیابان نیستند. کسی نمی تواند ادعا کند که این مردم در نهایت چه چیزی خواهند ساخت اما می توان با قاطعیت گفت که آنها می خواهند چه چیزی را از پای در آورند و نابود کنند. چیزی که فرو خواهد ریخت «جمهوری اسلامی»، «ولایت فقیه»،«اسلام سیاسی» و «دیکتاتوری مذهبی» خواهد بود....
اینکه رسانه های بیگانه (یا حتی رسانه های رژیم) می توانند اینگونه بر ما تاثیر بگذارند و بجای ما بیندیشند، نشان از این دارد که ما هنوز پیرو هستیم نه خوداندیش. برای اینکه پیرو نباشیم نخست بایستی اندیشهء فعال داشته باشیم. بدین معنی که اندیشهء منفعل و کنش پذیر آدمی را به تقلید وامیدارد این کژفهمی را بایستی کنار گذاشت که فعال بودن به هیاهو و هیجان است. بلکه درست به وارون، از آنجا که راهبر رفتار و گفتار ما اندیشه است، از همین رو فعال بودن به خوداندیشی است. به سخن دیگر آنگاه که ناآگاه از خواسته های کسی و از روی تخیل و بدون اطمینان به زیر پرچم او گردآییم، کار ما نشان از فعال بودن ندارد و تنها نشانگر فرهنگ دنباله روی ماست. خوداندیشی می تواند فرهنگ تقلید را از خانهء ما برهاند. همه ما ایرانیان باید بدانیم که بدبختی هایمان از کجا آب می خورد. همه باید چشمهایمان را از تنگ نظری و مغزمان را از ساده لوحی و کژفهمی پاک کنیم. همه باید بیاموزیم و در برابر فریبکاری ها زره خرد و آگاهی بر تن کنیم.....
هميشه، هنگامی که زمانه سخت تنگ و تاريک می شود و گياه اميد در دل ها می پژمرد، و آن گاه، ناگهان، سوسوی نوری از جائی بچشم می خورد، همهء انسان های شب گريز، طبعاً و بی هيچ ملاحظه ای، به هر رشته از آن سوسو می آويزند، با اين دل اميدوار که شايد اين شعاعی از نور واقعی رهائی باشد و شايد دوران دوزخی زيستن شان به پايان رسيده باشد. در هنگامهء سال 1376 نيز کسی را سر ايستادن و پرسيدن از «مشارکتی ها» و «اصلاح طلبان» نبود که چگونه می خواهيد اين سرزمين را به «همه» ی ايرانيان برگردانيد؟....
شال سبز موسوی همان عینک سبزی است که بر چشمان الاغ می زنند که کاه و خس و خار را بجای علف تازه به خورد آن حیوان بیچاره بدهند. این عینک سبز باید قانون اساسی ِ سراپا اسلامی و آزادی کُش و تبعیض گزار را در عوض قانونی مدرن و دموکراتیک یکبار دیگر به ملت ایران قالب کند....
کدیور در گفت و گوی خود با اشپیگل نه تنها از حق مسلم ایران از داشتن انرژی هسته ای دفاع می کند و خود، و موسوی، و احمدی نژاد را در این امر همراه و همرای می پندارد، بلکه بر این باور است که اغلب ایرانیان خواستار جدایی کامل دین از حکومت نیستند! ....
در شرایط کنونی، مأموریت لابی گرها و مأموران جمهوری اسلامی، متمرکز کردن افکار عمومی جهان بر روی جناح راست بویژه شخص احمدی نژاد است و از این راه می کوشند کل سیستم را از زیر فشار بیرون آورند. با شخصی و جناحی و محدود کردن مبارزات، می کوشند خیزش مردم ایران را در پیش چشم جهانیان به خواسته های درون سیستمی به سود یک جناح تقلیل دهند و بدینگونه به هدف خویش یعنی تداوم زندگی رژیم دست یابند. پس اگر براستی به اصلاح طلبی و حفظ چهارچوب کلی سیستم باور داریم که هیچ، ولی اگر مشکل کشورمان را در پیوند دین و حکومت می دانیم، بیایید این فرصت را از دست ندهیم، پا را از این حلقهء سبز فراتر نهیم و فریادِ سپیدِ سکولاریزم را به گوش همه برسانیم. درستی و نادرستی همه چیز را آینده روشن خواهد ساخت. اما پیش از آنکه آینده رقم بخورد از یاد نبریم تا ما ملت ایران روی پاهای خودمان نایستیم، گامی به پیش برنخواهیم داشت و هر کس ما را به سویی خواهد کشید.....
در جبهه ای که می گويند روياروی «سکولارها» و «معتقدان به حکومت مذهبی دموکرات» وجود دارد، هيچ «دشمن مشترکی» نايستاده است تا اين دو عليه آن با هم متحد شوند. دشمن سکولاريسم اعتقاد به حکومت مذهبی است و اين ترفند که به ترکيب «حکومت مذهبی» صفاتی همچون دموکراتيک و آزاديخواهانه بچسبانيم دردی را از سکولارهای ما دوا نمی کند. گروه های مختلف معتقد به «حکومت مذهبی»، با هر صفت که بخوانندش، همگی در يک اردوگاه و در برابر سکولارها قرار دارند، حتی اگر بين خودشان به هزار دسته و شاخه تقسيم شده باشند و با يکديگر بجنگند. سکولارها، با کنار آنان ايستادن، صرفاً تن به استفادهء ابزاری از خود می دهند.
می گويند منظور مهندس موسوی از «گروه های واجب الاجتناب» عبارت بوده است از کمونيست ها و سلطنت طلبان و مجاهدين که در خارج کشور خواسته اند خود را در داخل صفوف سبزها جا بزنند، چرا که هيچ کدامشان به «نظام مقدس جمهوری اسلامی» وفادار نيستند. اما مگر اين «موج سبز»، به رهبری مهندس موسوی، ادامه ای از «انقلاب اسلامی 57» است (همان که آخوندها و ولايت فقيه و شريعت عقب ماندهء جبل العاملی را بقدرت رساند و گرفتاری های کنونی ايجاد کرد) که عضويت در آن مشروط به «وفاداری به نظام مقدس جمهوري اسلامی ایران» باشد؟ بخصوص که اکثريتی از ايرانی هائی که نه کمونيست اند، نه سلطنت طلب و نه مجاهد، نيز، همچون آنان، هيچ علاقه ای به «نظام مقدس جمهوری اسلامی!» ندارند و شرکت شان در تظاهرات اتفاقاً برای ابراز بيزاری از اين نهاد نامقدس است. چرا اينها نمی توانند جزو «سبزها» باشند و بايد در صف ديگری بايستند که، لابد، به مسلخ می رود؟....
پريروز با يکی از آشنايانم تلفنی گفتگو می کردم و می گفتم که آنچه با تقلب انتخاباتی و دفاع رهبر از آن رخ داد تاريخ ما را دو سه دهه جلو انداخته، رژيم را از مشروعيت تخليه کرده و چهرهء کريه حکومت ايدئولوژيک را آشکار ساخته است. وقتی به پايان سخنان هيجان زدهء خود در مورد «رستاخيز غرور آفرين مردم شرافتمند وطنمان» رسيدم، مخاطبم، طعنه زنان، گفت: «فلانی، انصاف بده؛ اگر مردم بجای حرف ما به توصيهء شماها عمل کرده بودند و انتخابات بوسيلهء اکثريتی از مردم بايکوت شده بود آيا اين وقايعی که تو با هيجان از آن سخن می گوئی اصلاً رخ می داد؟» از حرفش دلم گرفت. راستش را بگويم، انتظار اين همه «وقاحت» را نداشتم....
برگرفته از تارنمای www.newsecularism.com
يکی از نقاط ناروشن اين ماجرا خود کانديداها هستند. منهای آقای رضايي که به هر حال از ابتدا معلوم بود برای خالی نبودن جای يک کانديدای اصول گرا به ميدان آورده شده و اميدی هم برای بردش وجود ندارد، روشن نيست که آيا آقايان کروبی و موسوی با آگاهی در يکی از اين سناريو ها شرکت داشته اند يا اين که از اصل ماجرا بی خبر بوده و فقط قرار بوده که جزو خودی هایی باشند که ديکتاتور ها معمولا هر چند وقت يکبار تنی چند از آنها را در کنار هزاران هزار قربانی که از مردمان می گيرند به قربانگاه می فرستند تا به ادامه حکومت شان کمک شود....
چرا بر کوس رأی به موسوی کوفتیم و با استدلال های سست و از جایگاهی خوار، برای رهایی خود از چنگال یک جناح، دست به دامن یکی از مهره های جنایتکار جناح دیگر رژیم شدیم و حتی پس از پایان رأی گیری هم دست بردار نیستیم؟ آیا این بازیچه شدن نیست؟ به سخن نخستین باز می گردم و اینکه بسیاری از کسانی که در جایگاه اپوزیسیون بیرون از کشور نشسته اند، گول این شعار دروغین دگرگونی را خوردند، نیاز مردم را درنیافتند و با تشویق مردم به رأی دادن به موسوی بجای تشویق و توجیه آنان به بایکوت، تنها و تنها برگ برنده ای به دست رژیم دادند تا بتواند در برابر نهادهای بین المللی، در شیپور مردمسالاری دینی بدمد و با تبلیغات گستردهء خود دهان آنها را ببندد. اکنون دیگر رژیم بر این موجِ خود ساخته، سوار شده و پیش خواهد رفت و نهادهای حقوق بشر و عدالت جوی بین المللی، کوشش زیادی نیاز دارند تا جایگاه پیشین خود را در برابر رژیم بدست آورند. جایگاهی که در آن از بالا دست، می توانستند رژیم را به پاسخگویی و واپس نشینی تدریجی وا دارند. بی گمان چوب دردناک این ندانمکاری ها را مردم رنج دیدهء ایران خواهد خورد. از یاد نبریم تا ملت ایران روی پاهای خودش نایستد، گامی به پیش برنخواهد داشت و هر کس او را به سویی خواهد کشید....
(ترجمه از متن انگليسی) هفتم جون 2009 ـ اين بنياد خبر يافته است که وزارت خارجهء ايالات متحدهء آمريکا با ارسال نامه ای به کارکنان و ويراستاران «بخش فارسی صدای آمريکا» (که در استخدام اين وزارتخانه اند)، از آنها خواسته تا از مهدی کروبی و ميرحسين موسوی، دو کانديدای انتخابات رياست جمهوری در 12 ماه جون، حمايت کرده و از گفتگو با افراد و گروه هائی که شرکت در اين انتخابات را بايکوت (تحريم) کرده اند خودداری نمايند. تا کنون همهء گروه های مخالف داخل ايران اين انتخابات را بايکوت کرده اند. همچنين شخصيت های برجسته ای همچون شيرين عبادی، برندهء جايزهء نوبل، حشمت طبرزدی، يکی از رهبران جنبش دانشجوئی، عباس اميرانتظام، قديمی ترين زندانی سياسی در تاريخ ايران، و محمد ملکی، رئيس سابق دانشگاه تهران، اين انتخابات را بايکوت کرده اند. گروه های بايکوت کننده عبارتند از جبههء ملی ايران، حزب ملت ايران، حزب ايران، حزب مرز پر گهر، حزب دموکرات کردستان ايران، کومله، حزب مردمی بلوچستان، حزب پان ايرانيست، سازمان فدائيان خلق ايران. دانشجويان کرد ايران نيز ماه گذشته دست به تظاهرات زده و از اينکه کانديداها از دادن حق کردها و ديگر اقليت های ايران امتناع می کنند انتقاد نموده اند («پژاک» در ديگر انتخابات گذشته نيز اعلام بايکوت کرده اما اعلاميه ای به زبان انگليسی منتشر نساخته است). روزبه فراهانی پور، سخنگوی حزب مرز پر گهر و يکی از رهبران شورش دانشجوئی سال 1999، قرار بود که امروز در يک مصاحبه با صدای آمريکا شرکت کند، اما ديروز ويراستار برنامه تلفنی به او اطلاع داد که چون حزب متبوع او در مورد انتخابات پيش رو اعلام بايکوت کرده برنامهء گفتگو با او لغو شده است. رهبران رژيم مکرراً از مردم خواسته اند که در انتخابات شرکت کنند و اين نکته را روشن خواسته اند که حضور مردم در حوزه های رأی گيری نشان از حمايت مردم از رژيم را دارد. علی اکبر رفسنجانی، رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام، گفته است که کمتر از چهل ميليون رأی برای رژيم اسلامی حکم «شکست» را دارد حال آنکه هر عددی بيش از آن نشان از پيروزی رژيم خواهد داشت. رهبر حکومت اسلامی، علی خامنه ای، نيز با ايراد چندين سخنرانی از مردم خواسته است تا با شرکت در انتخابات «مشروعيت رژيم» را به نمايش بگذارند. رژيم همچنين اميدوار است که ايرانيان خارج کشور را نيز به حمايت از رژيم ترغيب کند و قصد دارد 35 حوزهء انتخاباتی در ايالات متحده برپا کند. فعالان مخالف رژيم تصميم دارند از طريق تظاهران و اقدامات قانونی اين حوزه ها را به تعطيل بکشانند.
برگرفته از تارنمای www.newsecularism.com