برگرفته از : http://www.jamali.info/secularity/
در کلاس هفتم در دبيرستان فيروز بهرام، دبيری برای انشاء و فارسی داشتيم که روزی دم از آينده و «معجزات علم » ميزد. همه شاگردان، افسون سخنان اوشده بودند. ازجمله ميگفت که علم، بجائی ميرسد که ديگر انسان، نياز به خواندن وفهميدن گوته و شکسپير و انديشه های فلاسفه مانند کانت و هگل و ... و رياضيات و هندسه و... نخواهد داشت. انسان برای دانستن وفهميدن هريک ازآنها، فقط لازمست که آمپول گوته يا شکسپير يا هگل و.... را به خود تزريق ميکند، و گوته و شکسپير و هگل و.... جذب وجود او ميشود. شاگردان، به ويژه تنبلهای کلاس، حسرت چنين روزگاری را ميخوردند. گمان ميکنم که هنوز خيالات آن دبير، درمغزبسياری از روشنفکران ما زنده ودرکار است. آنها، ميانگارند که با ترجمه لايحه حقوق بشرو خواندن آن، حقوق بشر بطور معجزه آسائی، به ما تزريق ميشود. ميانگارند که نوشته شدن «جدائی دين ازحکومت » در قانون اساسی، آمپوليست که فوری به همه آخوندها تزريق ميشود، و کارخودش را در وجود آنها در يک لحظه ميکند. انديشه «اعجاز» درما ميماند، فقط تغيير شکل ميدهد. روزگاری، پيامبران، معجزه ميکردند، اکنون، علم و قانون اساسی و رفراندم و مدرنيسم و پست مدرنيسم، معجزه ميکنند. سکولاريته، درست، تبعيد ِ شيوه ِ انديشهِ اعجازگريست. هيچ قدرتی فراسوی ما و غيرازما نيست که مارا با يک ضربه، تحول يا تغيير بدهد. بلکه مسئله بنيادی سکولاريته، آوردن اين اصل تحول دهنده و آفريننده، به درون ِخود انسان، به درون ِ خود جامعه وملت، در زمين خاکيست. اصل آفريننده و ابداع و نو آوری و نوشوی وتغيير دهی، در ميان خودِ افراد انسانی، درميان ضمير سراسرجامعه، جاميگيرد. خود فرد، نيروی تغيير دهندگی خود را دراجتماع و سياست، درمی يابد. خود ملت، به نيروی تغيير دهنده خود، در نظام و قانون و اقتصاد و سياست، آگاهی می يابد، و تصميم ميگيرد که اين نيرو را به کار ببرد. ما منتظر نيروی معجزه گری در فراسوی خود، در فراسوی جامعه و ملت، نمی نشينيم، تا به فرياد ما برسد، و مارا از چنين وضعی، نجات بدهد. اين نيروی معجزه گر و نوکننده و براندازنده و پوچ سازنده، در خود ما، در خود ملت و جامعه ماهست، که تا کنون ازآن بيخبر بوده ايم، که تا کنون نميگذاشتند ازآن باخبرشويم. موقعی اصل «جدائی حکومت از دين »، موقعی نوشتنش در قانون اساسی يا سندی و لايحه ای ديگر، ارزش دارد، که چنين واقعه ای، در افراد رويداه باشد، يا درحال روی دادن باشد. به عبارت ديگر، «دين آسمانی »، «دين انسان خاکی » گردد، دينی در ميان خود انسان گردد. به عبارت دقيق تر، «دين »، آسمان و آخرت و «زمان بيکرانه فراسوی زمان را » و ملکوت و ترانسندسtranszendenz را ترک بگويد، و «دين انسانی » گردد .« دين درفرهنگ ايران، بينش آفريننده و نوآوری بود که از درون خود هرفرد انسانی، پيدايش می يافت ». دين درفرهنگ ايران، سکولاربود. به عبارت ديگر، «اصل آفرينندگی بينش، در ميان خودفرد بود، و فرد، خودش، اصل آفريننده بينش بود، و اين بينش به او نيرو ميداد که آنچه ميانديشد، به کار ببندد. دين، هنگامی سکولار ميشود که، ويژگی آسمانی بودن، آخرتی بودن، ملکوتی بودن، فراسوی زمان و مکان بودن را رها کند، و جاي، در ميان انسان خاکی دراين زندگی بگيرد، و درباره «خوشزيستی در همين زندگی » بينديشد، و بينديشد که چگونه ميتواند «همه جانها را بدون تبعيض » ،شاد و خرّم کند. اينجاست که خود دين، سکولارميشود. اينکه گفته ميشود، دين، امرخصوصی بشود، عبارتيست تنگ و بسيارسطحی، از اين تحول ژرف و ريشه ای انسان. همه آموزه های اديان ابراهيمی و الهيات زرتشتی، اصل آفريننده بينش و عمل را از فرد انسان، تبعيد کرده اند. درواقع، انسان را ازخود، بيگانه ساخته اند. انسان، هنگامی «ازخود، بيگانه ميشود »، که از «اصالت دربينش » واز «اصالت درعمل » بيفتد. انديشه معجزه گر و ُمنجی، هنگامی پديدارميشود که انسان، اطمينان خود را به آنکه خود، ميتواند بينديشد و ميتواند با بينش خود، عمل کند و تغيير بدهد، از دست بدهد. وقتی فرد انسان، سرچشمه بينش شناخته ميشود، به اصالت خود ميرسد. اين «دين ِسکولار »، «دين »، درفرهنگ ايران بود. هنوز درکردی، واژه «دين »، بهترين گواه براين است. «دين » درکردی، به معنای زائيدن و ديدن است. دين دراوستا، معنای «اصل مادينگی » را دارد. درواقع، «دين » درفرهنگ ايران، بينشی بود که از ژرفای وجود خود فردِ انسان، در برخورد با تجربياتش، زاده بشود. اين دين، اين بينش خود زای انسان خاکی، سپس با اديان ابراهيمی و الاهيات زرتشتی، به آسمان، تبعيد شد، وانسان، از اصالت دربينش افکنده شد. «دين» درفرهنگ ايرانی، چيزی نبود که کسی يا رسولی يا پيامبری، به انسان «بدهد »، يا به انسان «بياموزد ». دين، نيروی زاينده بينش درخود انسان وازخود انسان بود، که فقط نياز به دايه، يعنی قابله وماما داشت که آنرا بزاياند. دايه يا پزشک، يارو ياور در زايمان آن بينش که دين ناميده ميشد، ازانسان بود، نه دهنده يک آموزه و شريعت، که انسان را راهبری بکند. سيمرغ که خدای ايران بود، خود را دايه ای ميدانست که بينش را از انسانها ميزاياند. اين حقيقت دين و دين حقيقی بود .
با آمدن اديان نوری، چه اديان ابراهيمی و چه الهيات زرتشتی، ما ازاين «دين »، هزارها فرسنگ دور افتاديم. «دين » با آمدن اين اديان، «بينشی ثابت، و از پيش، تعيين گرديده شد، که انسانها بايد بدان ايمان بياورند ». «ايمان به يک آموزه و شريعتی »، دين خوانده شد، و جانشين «دين »، به معنای «بينش زاينده ازخود فرد انسان » گرديد. درواقع، «ايمان پيداکردن بسيارمحکم »، جای «زائيدن بينش ازخود » را گرفت. گرانيگاه، ازاين پس، خود «دين » نيست، بلکه «ايمان » است. البته اين آموزه وشريعت و بينش و علم و هدايت، آسمانی و متعالی و« برين وفرازپايه » ساخته شد، که واسطه ای آنرا فرود ميآورد. مسئله اصلی ازاين پس، امتحان کردن «اندازه ِ ايمان به اين بينش »، و فهم درست اين بينش است، نه «انگيختن انسان، به زايندگی و آفرينندگی در بينش ». چيرگی اديان ابراهيمی، و رواج اين مفهوم از «دين »، چنان قويست که همه با ناباوری، به مفهوم ِ« دين » درفرهنگ ايران مينگرند، و دين را، همين مفهوم رايج و متداول ميان اديان ابراهيمی ميدانند. درحقيقت، مسئله بنيادی بشريت، آنست که چگونه ميتوان «دين آسمانی » را «دين انسان خاکی » ساخت. نيازی به «جدائی حکومت، از دين، به مفهوم اديان ابراهيمی و الهيات زرتشتی » نيست، بلکه نياز بدانست که دين ازسر، سکولاربشود، و دين، نيروی زايندگی بينش در ميان فرد انسان گردد. با چنين کاری، دين، به مفهوم اصليش بازميگردد، و اين تحريفات دوسه هزار ساله را بکنارميزند، و آسمان و آخرت ( فراسوی زمان ) و ملکوت را ترک ميکند، و از تبعيدگاهش، ازسر به جايگاه اصليش که درميان انسان (=دل يا ضميراست) باز ميگردد، و بخودی خود، همه مسائل سکولاريته ( ازجمله همين نياز به جدائی حکومت از دين )، ناپديد ميگردد.
دين، از نو، انسانی ميشود. اصل آفرينندگی بينش و ابتکارعمل و يقين از انديشه و عمل خود، به ميان فرد ميآيد، وفرد، اصل آفريننده بينش و اصل ابتکار عمل ميگردد. دين، ويژگی آسمانی بودن و متعالی بودن و آخرتی بودن و ملکوتی بودن را رها ميکند و جايگاهی در ميان ِخودِ فردِ انسان می يابد. به عبارت ديگر، دين، سکولارميشود. دين، نيروی آفريننده خصوصی فرد ميگردد. به اصطلاح فلسفی «تعالی Transzendenz als Mitte، ميان خود انسان قرارميگيرد ». اينکه دين، امر خصوصيست، معنای منحط و تنگ و سطحيش را رها ميکند، و دور مياندازد، و معنای «آفرينندگی بينش از سرچشمه ِ خود ِ فرد انسانی » را پيدا ميکند. اين تجربه بی نظيرو ژرف و پهناوريست که فرهنگ ايران، هزاره هاست آن را يافته است، و درضمير هرانسانی، نهفته و خفته است. مسئله بنيادی ما، بسيج ساختن اين تجربه بی نظيرفرهنگيست، که چهره ای ويژه به مسئله کنونی «جدائی حکومت از دين و سکولاريته » ميدهد .
ما اکنون در واقعيت، با مفهومی از «دين » روبروهستيم که اديان ابراهيمی و الهيات زرتشتی، آنراهزاره در اذهان ما جا انداخته اند، و مفهوم اصلی دين را، در اذهان همه، بيگانه و غريب و موهوم ساخته اند. اينست که ما در روياروئی با اين واقعيت، بايد همزمان باهم، دو راه را بپيمائيم. 1- ازسوئی مردمان را با مفهوم اصيل دين از فرهنگ ايران، آشنا سازيم و چنين بينشی رادراجتماع و ميان افراد بپرورانيم و امکان پيدايش چنين بينشهائی را ازسر فراهم سازيم و 2- ازسوی ديگر، ببينيم که چگونه ميتوان اين «گره کور حکومت و دين» را ميتوان ازهم گشود؟
البته امروزه دراثر مغشوش بودن مفاهيم حکومت ( state=Staat) و دولت ( government= Regierung) در اذهان، بسياری نميتوانند ميان عبارت «جدائی حکومت از دين» و عبارت «جدائی دولت از دين»، فرق بگذارند، و منجلابی از اغتشاشات فکری و سياسی درمجلات وسايت ها و راديوها و تلويزيون ها ايجاد شده است. جدائی حکومت از دين، با جدائی دولت از دين فرق دارد. «دولت» ميتواند با شرائطی ويژه، مذهبی يا دينی يا حزبی باشد، ولی حکومت، نبايد هيچگاه دينی و مذهبی (به معنای اديان ابراهيمی و زرتشتی) باشد. هرچند اين عدم تمايز دقيق، بيش از بيست سالست که در آثارمن تکرارشده است و برخی نيرآنرا بدون ذکر ماخذ بکار برده اند، ولی هنوز محکم بجای خود باقيست. در موقعيت کنونی، در روياروئی با اديان ابراهيمی، ما نيازبه «حکومت بين المذاهب و حکومت بين الاديان» و بالاخره «حکومت بين الاقوام» و «حکومت بين الاحزاب» داريم، نه به «حکومتی که فقط جدا از يک مذهب يا يک دين» است، نه به حکومتی که فقط جدا از يک قوم يا از يک حزب است (درمقاله ای جداگانه، بطورگسترده بررسی خواهد شد). فورمولی که امروزه درمورد دين بکار برده ميشود و گفته مي شود «جدائی حکومت از دين»، اين فورموليست که فقط دريک «برهه از تاريخ اروپا»، درست بوده است، و يک فورمول، بسيار منفی است و کاربردش، سبب پرخاش اهل مذهب و دين مي شود.
تفاوت تجربه فرهنگ ايران از «دين» که وجودش، بی نياز از «ايمان» است، با تجربه اديان نوری از«دين» که برای موجوديتش، نيازتام به «ايمان» دارد، دراينست که گرانيگاه دين (= زايش بينش ) درفرد است، و جامعه بايد، «خوشه اين بينشهای فردی » باشد. «دين، يا سرچشمه بينش زايشی، درميان فرد انسان است ». ازاينرو تصاوير «تخم و خوشه »، دراين تجربه، نقش بنيادی را بازی ميکند. درحاليکه گرانيگاه دين ( آموزه آسمانی، علمی که از روشنی مطلق خدا برخاسته )، «تنها، يک ميان، درکل اجتماع» بايد داشته باشد، تا همه انسانها را مانند «اجزاء » به هم بپيوندد و ازآنها يک کل بسازد .« هرجزئی، تابع کل است و بايد اطاعت ازکل بکند و درچسبيدن به کل، معنا و روح پيدا کند ». درفرهنگ ايران، فرد، پيکريابی «کل دردرون جزء » است. فرد، درفرهنگ ايران سرچشمه آفرينندگی بينش و عمل است. درحاليکه دراين اديان، فرديت، سرچشمه آفريننده بينش دينی نيست. فرد، فقط در «ايمان آوری به آن دين، که تنها ميان آفريننده کل ِ اجتماع »است، ميتواند خود را پديدارسازد .فرد درواقع، فاقد آفرينندگی بينش دينی است. فرديت دراين اديان، از «سرچشمه آفرينندگی بينش دينی» ميافتد، و فقط نقش «ابتکار درايمان آوری، به بينش ِموجودِ دينی دارد، که به او عرضه ميشود».
فرديت دراين اديان، فقط در رابطه با «مسئله پاداش و کيفر»، پيدايش می يابد، نه در رابطه با «سرچشمه بينش و عمل» بودن. انسان، دراين اديان، فرد است، چون مسئول اجراء ُحکميست که اين بينش دينی ميطلبد. اگرطبق آن رفتارکند( جزء آن کل ميشود )، پاداش، و اگر طبق آن رفتارنکند، گناهکارو مجرم و خطاکارشمرده ميشود و کيفر می بيند (جزء دورافکنده وبی معنا و بی ميان ميگردد). البته تصفيه حساب دقيق و کامل، فقط در آخرت ممکنست که بينش مطلق نوری، ميتواند به جزء جزء کارها رسيدگی کند. اينست که فرديت، حافظه همه کارها و انديشه ها و گفتارهای خود است. وارونه اين تصوير، فرد، درفرهنگ ايران، تخم (= مر+ تخم = مردم ) بود، و هرتخمی يا مينوئی، تخمی در درونش داشت، که بهمن (مينوی مينو = تخم درون تخم) خوانده ميشد، که «سرچشمه آفرينندگی و بينش» بود. اين دو تصوير، کاملا متفاوت ازهمند. اين تصوير دوّم، در درازای تاريخ، برای ساختن ِ«اجتماع بزرگ»، کاربرد آسانتری داشت، و سهلترميشد آنرا به کاربست. يک ُکل يا يک جامعه ساختن، که افراد آن، فقط «اجزاء آن کل » شمرده شوند، که فقط «يک ميان» يا «يک روح» داشته باشد، و گرانيگاه روی «ايمان به يک دين» باشد، بسيار آسانتر قابل اجراء است که جامعه ای از «افراد ساخته بشود، که هرکدام، سرچشمه بينش و ابتکار درعمل» است، و گرانيگاه، روی «سرچشمه آفريننده بودن فرد» گذاشته شود. گرانيگاه اين اديان در انسانها، مسئله «ايمان» است، چون دين، يک واقعيت ثابت و مطلق و معلومست که نيازی به آفرينندگی بينش ازخود انسان ندارد ( توجه به تفاوت دومفهوم ايمان و دين شود ). اينست که در روياروئی با اين اديان، بايد بيشتربه مسئله ايمان درانسانها روی آورد، تا خود آن اموزه و شريعت و کتاب. بايد با آشنائی با روشهای گسستن و بريدن، از ايمان ها کاست (در آثارمن بررسی مفصلی در باره روشهای گسستن شده است که کمترکسی بدان توجه نموده) ايمان به آموزه و شريعت را کاست، تا ازسر، «امکان جوشش بينش ژرف» درخود انسانها، بازگشوده گردد. عرفا با اتکاء به پيشينه ای که درفرهنگ ايران داشتند، کوشيدند، اولويت «عشق و محبت يا مهر وهمبستگی همه انسانها» را، بر هرگونه ايمانی (ايمان و کفر، دو گونه ايمانند) نشان بدهند. ايمان به اين و ايمان به آن( که کفرخوانده ميشود )، دنيا را به دوبخش ازهم پاره ميکند، و به يکی مهر، و به ديگری کينه ميورزد. ولی عشق، برضد چنين مرزبنديها و ديوارکشيدنهاو تقسيم بنديهاست. درعشق، هر دينی که کين بيافريند، دين نيست. همين اولويت عشق برهرگونه ايمانی ( فراسوی ايمان و کفر )، از «ارزش ايمان » دراجتماع ميکاهد، يا موءمنان به هرآموزه ای را بدان ترغيب ميکند، که ايمان خود را، در راستای عشق بفهمند. اين يک شيوه گسستن از ايمانست، که «غير موءمن به دين خود را »، کافرومشرک و ملحد ميداند. دراديان ابراهيمی، عشق، تابع ايمانست. درفرهنگ ايران و عرفان، ايمان بايد تابع عشق باشد.
يکی از شيوه های گسستن، انديشيدن فلسفی است. به همين علت «ايمان به دين»، دشمن سرسخت فلسفه است. فلسفه، چون در «مفاهيم » ميانديشد، طبعا «تهی از تاريخ » است. هر «مفهومی »، هنگامی روشن است، که مرزبندی شود، و آنچه تاريکست، دور بيندازد. اينست که تفکر فلسفی، هزاره ها «خالی از تاريخ، خالی از سّنت، خالی ازبستگی به گذشته » بوده است. در تفکر فلسفی، به آسانی ميشود، سنت و تاريخ و ايمان را کنارگذاشت. يک انديشه، هنگامی به معنای دقيق، فلسفی است، که ازخودش آغازکند. برای اينست که انگيختن ذوق «فلسفی انديشی در اجتماع »، به «گسستن از ايمان به اين دين، و يا ايمان به آن ايدئولوژی » ميکشد. البته درجامعه ايران، پيروی و دنباله روی از فلاسفه غرب، مُد شد، که هزارفرسنگ از« فلسفی انديشی » فاصله دارد. پيروی از مارکسيسم درايران، به هيچ روی، مردم را به «انديشيدن فلسفی » نيانگيخت، بلکه همان ويژگی «ايمان » را در شکل تازه ای پرورد، و نيرومند ساخت. طبعا روند گسستن واقعی دريک اجتماع، يک تفکر غير تاريخی، يک تفکر ضد تاريخی وضد اسطوره ای، يک تفکر بی تاريخ و بی اسطوره و بی گذشته و بی سنّت، به وجود ميآورد. درواقع، وقتی ما همه دلايل خود را بر «عقل خالص » استوارميسازيم، همين «گسستن از تاريخ » را انجام ميدهيم، و بی کوله بار تاريخ و سنّت ميانديشيم. در غرب، «حقوق عقلی »، جانشين «حقوق فطری » شد ( همان چيزی را که ما امروزه بنام حقوق بشر ميشناسيم ). هم جنبش «بازگشت به طبيعت » درغرب، يک جنبش گسستی بود، و هم «بازگشت به عقل »، ادامه همان گسست بود.
تجربه مستقيم انسان از «طبيعت »، ميکوشيد جانشين ايمان شود. همانسان «با عقل خود انديشيدن »، ميکوشيد که جانشين ايمان گردد. «عقل »، فقط بر پايه «مفاهيم خود »، کارميکند، و خود را يک ضربه با وضع کردن اين مفاهيم، از قيد پيشينه ها و سنت ها و ايمانها، آزاد ميسازد. انقلاب فرانسه، استوار بر چنين مفهومی از« عقل » بود. همان عبارت که دکارت در فرانسه گفت : «من ميانديشم پس من هستم »، به خودی خود، ويژگی «عقلی » را نشان ميدهد که «تاريخ و هرگونه پيشينه » را نفی و طرد ميکند. طبعا چنين عقلی، تابع «آموزه های دينی که از گذشته آمده اند »، نميشود. اساسا عقلی که چون ميانديشد، هست، ديگر عقل اسلامی نيست. اين عقل، عقلست، چون بی آموزه الله، ميانديشد، و ازهمين انديشه خود، انسان، هستی می يابد. اين عقل، «عقل تابع، يا عقلی را که آلت وافـزار ايمان بشود، ياعقلی را که برای انديشيدن به قرآن يا تورات و انجيل، به عنوان عصا، نياز دارد » اساسا، عقل نميشمارد. اگر اجتماعی يا ملتی، باچنين عقلی بيانديشيد، ميتواند برپايه انديشه ها و خواستهای خود و آزاد از گذشته دينی خود، وآزاد از بار تاريخی خود، به وجود بيايد. انقلاب، دراصل به معنای «بازگشت به اصل خود درگذشته » است، ولی با پيدايش «انديشه پيشرفت » درغرب، انقلاب، مفهوم ديگری هم پيدا کرد که «حرکت بسوی پيش باشد ». انقلاب، فقط موقعی بسوی پيش است که حد اقل، از بخش بازدارنده و فلج سازنده سنّت و تاريخ و آموخته ها، بگسلد، تا بتواند نظامی تازه بيافريند. واين با پيدايش وبسيج شدن چنين عقلی دراجتماع ممکن ميگردد. اينگونه عقل، هرچند در يک برهه از تاريخ، به «گسستن از گذشته در انقلاب » ياری ميدهد، ولی «اين خلاء تاريخی که با چنين عقلی در فلسفه » درجامعه ايجاد ميشود، بزودی همه «ارواح و شبح های دينی دورافکنده در گذشته » را با شدت بيشتر زنده ميسازد. البته چنين عقل دکارتی و ولتری درايران، بکار انداخته نشد، که هستی خود را، پيآيند انديشيدن خود بداند. ترجمه انديشه ها و خواندن آنها، با تجربهِ «خود انديشی » هزاران فرسنگ، فاصله دارد.
ولی مشروطه در ايران، تنها خيزش وجنبش چند روشنفکر نبود. مشروطه، يک برآيند بيدارشدن «منش ايرانی روياروی اسلام » را داشت، که ناگهان ازجا برخاست. البته اين خيزش منش و روح ايرانی، همراه با جنبش عليمحمد باب بود. اين نخستين بار بود که يک ايرانی، ادعای مهدويتی ميکرد که درپايان، از قرآن و اسلام، به کلی «ميگسست » و ادعای تاءسيس دينی تازه با کتابی تازه ميکرد. باب با جنبشش، زلزله ای سهمگين به دستگاه آخوندی و اسلام انداخت. او بود که اسلام را با يک ضربه، منسوخ ساخت. هرچند پيروانش، تحت پيگرد قساوتمندانه آخوندها واقع شدند، و هزاران نفر ازآنها، جان خود را دراين راه باختند، ولی باقيمانده اين پيروان بودند که درايران بيش ازهمه، تشنه آزادی بودند، ومزه نبود آزادی را تا ژرف جانشان چشيده بودند، ازاين رو همه آنها، زير درفش مشروطه خواهی، به مشروطه، جان و رونق و رمق دادند. آنانکه به تاريخ مشروطيت ميپردازند، دراثر هراس از دستگاه آخوندی، و يا دراثر ته مانده ديده مارکسيتی که هنوزهم دارند، که هرچيزی بايد به زير بنای اقتصادی باز گردد، يا آنکه هرجنبشی درايران بايد فقط واکنشی از غرب وترجمه ای ازغرب بوده باشد، اين جنبش را ناديده ميگيرند. انقلاب مشروطه، با خيزش تازه ِ مليت و فرهنگ ايران، و با جنبش بابيه که ايرانی را ازسر، سزاوار آن دانست که خود را «مظهرحق » بخواند، با برآيند «واردات روشنفکری از غرب »، آميخت. جنبش مشروطه، تنها يک تقليد از غرب نبود، بلکه يک زايش تازه ملت ايران بود. باب که در 22سالگی بُن چنين گسست عظيم تاريخی بود، تصوير فرهنگ ايران را از« جوان و «ابتکارجوانی درنوساز برپايه گستاخی در گسستن ازگذشته » برافروخت. او دنباله رو ايرج و فريدون و همه خدايان ايران بود که همه جوان بودند، و اين منش جوانيست که نوسازی را با گسست ازگذشه آغاز ميکند. به همين علت، انقلاب مشروطه، زخم مهلکی به بيضه اسلام و تشيع زد. پيدايش «اسلامهای راستين دراين چند دهه » که تاکتيکی بيش برای تجديد حکومت شرع درايران نبود، واکنشی به همان زخم مهلک بود. ملت ايران، ميخواست با فرهنگی نوين، ازسر زاده شود و بپا خيزد. و نسخ اسلام بوسيله باب، هرچند ازهمه، مسکوت گذارده شد، و توبه نامه برای او جعل گرديد، نماد ِ همان اراده آهنين ملت ايران، براي« گسست کامل » از اسلام بود، که چيزی جز بخشنده هويت ملی به عرب نيست. باب با چنين ادعائی، بيان نخستين تابش انديشه «جدائی حکومت ايران از اسلام درهرشکلش » بود .
« گسست باب از اسلام و قرآن»، استوار بر ايده «مرجعيت الهی » که باب داشت بود. اين «نسخ » کردن بی نظير تاريخی درمسيحيت و اسلام، گسستن بود، ولی «گسستن افراد ملت، با مرجعيت درونی فردی خودشان، و بالاخره با مرجعيت خرد کاربند ِ خودشان » نبود. گسست باب از راه «نسخ، با مرجعيت الهی »، فرصت بسيار بزرگی درايران بود که نياز به ادامه دادن همان گسست، از راه «ضميروخردفردی » مردمان داشت.
اين کار با بسيج ساختن تئوری عرفان در باره ضمير ( تو کئی دراين ضميرم که فزونتر ازجهانی .... = خدا درخود ) در گستره اجتماعی و سياسی ازسوئی، و بسيج ساختن «انديشه فردوسی که خرد، کليد همه بندهاست »، ممکن بود.
روشنفکران، بجای واردات غربی و تقليد ازآن، بايستی اين دو برآيند را، بلافاصله پس از خيزش باب و شاگردانش که نيازفوق العاده به آزادی داشتند، بسيج سازند، تا خود فرد انسان، «مرجعيت به چنين ُگسستی از اسلام و قرآن » بيابد. مسئله ما چنان که پنداشته ميشود، رد کردن محتويات اسلامی و انتقادکردن ازقرآن و شريعت نيست، بلکه مسئله بنيادی، مسئله برخورد با «ايمان و نياز به ايمان » و «نياز به دليری به گسستن از بسياری ازآموخته ها و پيشينه ها و سنت ها و آموزه هاست » که بدون آن، امکان نوانديشی ونوسازی اجتماع و سياست و حکومت نيست. کسيکه نيازبه ايمان دارد ( يعنی عملا کوريست که بی عصا نميتواند راه برود، يا لنگيست که بی عصا نميتواند برپای خودش بايستد )، با رد کردن و انتقاد کردن از اسلام يا هرآموزه ديگر، دست از ايمان خود به آن نميکشد، بلکه ميکوشد که اسلام را، به هر ترتيبی شده، فراسوی اين رديه و انتقاد ببرد. هرموءمنی، دينی را که به آن ايمان دارد، نجات ميدهد، تا بتواند بوسيله آن برپايش بايستد، يا بتواند بدون بينش خود، راه برود. دين، تنها، موءمن را نجات نميدهد، بلکه هرموءمنی دين خود را نجات ميدهد، چون نياز به نجات دهنده دارد. ايجاد «يقين ازخود جوشی ضميرانسان»، يا «خرد کاربند و سامانده انسان »، رفع نياز به ايمان ( به هر دينی و هر ايدئولوژی و هرمسلکی ) و يافتن نيرو و دليری برای گسستن ايمان، از هردينی و هر ايدئولوژی و مسلکی هست. باچنين اقدامی، رويارو شدن با «دين اسلام، بويژه مذهب شيعه دوازه امامی اش »، ريشه ای ژرف می يافت که ميتوانست «جنبش مشروطيت » را به آسانی، حمل کند. با چنين کاری، به خود آئی ملی و خيزش ملت ايران، ويژگی خودش را پيدا ميکرد .
اين دومفهوم «ضمير» و «خرد کاربند» که از عرفان و ازفردوسی هستند، ريشه در همان مفهوم «دين در فرهنگ ايران » دارند که «فرد را، اصل اندازه ميداند »، و وارث همان ايده هستند. اين کار، فکر ايرانيان را به خود انديشی ميگماشت. ايرانی که خودش «مظهرحق» و «معيارقانونگزاری نوين » درباب شد، همان ايرانی بود که، خودش، خدا را درخودش داشت، و با يقين به چنين مرجعيتی درخود، ميتوانست، قانون بگذارد و نظام بسازد و با خرد خودش، داوری کند.
جنبش باب دراين راستا، به کلی سترون ماند، چون آنان که خودرا روشنفکر ميناميدند، متفکر نبودند. «روشنفکرانی که خود، و ازخود نميانديشند »، يک مقوله شرقی است. البته روشنفکری که خود، متفکرنيست، روشنفکرهم نيست. گسستن درنسخ با مرجعيت الهی، به گسستن فرد انسانی با مرجعيت ضمير وخرد، درايران، واقعيت نيافت. افزوده براين که گوهر ايرانی با «عقل سرد غربی »، پيوندی نداشت و ندارد، و نيازبه رستاخيزِ« خرد گرم وسرخ » خود دارد. واردکردن انديشه های غربی که همه زاده اين «عقل سرد » هستند، درايرانيان، ريشه ژرفی نداوانيده و نميدواند .