تبليغاتX
نی و نیلوفر - انگیزه های مردم را بیشتر دریابیم
فرهنگ و زبان ایران

پیش از رأی گیری، در اینترنت دیدگاه گروه ها و شخصیت های گوناگون اپوزیسیون بیرون از کشور در بارهء رأی گیری دورهء دهم ریاست جمهوری را بررسی می کردم و هر چه بیشتر می گشتم ناامیدتر می شدم. بسیاری از گروه ها مردم را به رأی دادن برانگیخته بودند و انگیزهء آنان نیز تنها و تنها جلوگیری از رأی آوردن احمدی نژاد بود. با یک نگاه، برخورد احساسی و نسنجیدهء این دیدگاه ها به سادگی پیدا بود. با اینکه پیشینهء کارکرد سیاسی بیشتر آنها به پیش از انقلاب 57 بازمی گردد و آموزه های این سی سالهء برخورد با سیاستهای رژیم را نیز به کوله بار خویش افزوده اند، ولی شوربختانه هنوز درگیر رفتارهای احساسی هستند. زیرا از یکسو برآورد درستی از شرایط سیاسی کشور ندارند و از سوی دیگر شناخت درستی هم از انگیزه های مردم ندارند. حتی رسانه هایی که مدعی اطلاع رسانی آزاد هستند همچون بی بی سی و صدای آمریکا، با برخورد خود، مهر تاًییدی بر وجود لابی و هماهنگی و برنامه ریزی با جمهوری اسلامی زدند. بی بی سی با زیرکی انگلیسی خود کمی آرام تر و صدای آمریکا با جسارت آمریکایی اش بیش از اندازه آشکار، هر دو از موسوی جانبداری کردند و با جلوگیری از حضور بایکوت کننده ها و بازتاب بی طرفانهء دیدگاه ها، و با دمیدن در آتش حضور مردم در رأی گیری، بار دیگر همچون سی سال پیش، خود را در برابر مردم ایران قرار دادند و آشکارا آب به آسیاب رژیم ریختند. البته نباید هم جز این انتظار داشت، چرا که آنها بایستی همانند همیشه منافع دولتهای خود را پیگیری نمایند و سرشان هم برای مردم ایران درد نمی کند. بنابراین دور از انتظار است که در دفاع از حقوق بشر و حقوق مردم ایران پا را از شعار فراتر نهند و خود را به دردسر بیندازند.

ولی برای یک دم خود را بجای هر یک از آنهایی که درون و بیرون از کشورن در جایگاه یک پرکار سیاسی ناوابسته به دولتهای بیگانه و جمهوری اسلامی هستند گذاشتم و از خود پرسیدم آیا بهتر آن است که در کشاکش رویدادهای سیاسی کشور، بکوشیم ایده های خویش را هر گونه که شده به خورد مردم بدهیم یا اینکه به وارون، نیازهای بنیادین مردم را بشناسیم و در رسیدن به این نیازها، با روشنگری دیدگاه ها و شرایط، آنها را یاری نماییم؟ روشن است که راه نخست برگرفته از اندیشهء پندارگرایانه و ایدئولوژیک است و راه دوم آزاداندیشی و واقع بینی. در روند این رأی گیری کدام راه را در پیش گرفتیم؟ موسوی چه کرد؟ احمدی نژاد چه کرد؟ و انگیزهء بخشی از مردم از رأی دادن به او چه بود؟ آیا بیشتر ما این انگیزه ها و نیازها را شناخته ایم؟ این سخنی است که می خواهم به آن بپردازم.

در نخستین سالهای پس از انقلاب به دلیل های گوناگون از جمله برانگیختن مردم به افزایش نسل و کنار گذاشتن کنترل جمعیت از سوی رژیم، افزایش جمعیت ایران برای چند سالی شتاب گرفت و امروزه ایران یکی از جوانترین کشورهای جهان شده است. موسوی با شناختن این جوانی از شمار در رفتهء جمعیت ایران، کوشید در این دوره، رأی جوانان را به سوی خود بکشد و از آنجاییکه می دانست با کارکردهای چهارسالهء گذشتهء احمدی نژاد، مردم روستاها، شهرهای کوچک و استانهای فقر زده و جنوب شهری های شهرهای بزرگ، بیشتر به احمدی نژاد رأی خواهند داد، شعارهای تبلیغاتی خویش را به سویی سازماندهی کرد که این جوانان را هدف بگیرد و رأی بیشینهء جمعیت ایران را به صندوق خود بریزد. در این راه هم از هیچ کاری فروگذار نکرد. از خرج کردن های میلیاردی و پخش کتاب و سی دی و دست بند و شال و مانتو و رنگ گرفته تا فحاشی و اتهام به دروغ و استبداد و بی قانونی. کارهایی اینچنین که تا کنون در چنین رویدادهایی تا این اندازه پیش نیامده بود. در کار خود کامیاب هم بود و توانست جوانها را به خیابانها بکشد. جوانهایی که برخی از آنها اگر چنین نمایشی برپا نمی شد، و اگر همگی ماهیت و پیشینهء جنایتکارانهء نامزدها و پشتیبانانشان را به درستی می دانستند، هیچگاه به این گستردگی در این کارزار پا نمی گذاشتند.

موسوی در تبلیغات خود به وارون احمدی نژاد بیشتر بر روی آزادی های فردی برای جوانان پافشاری کرد و راه درستی هم پیش گرفت. چرا که بیشتر جوانان در این دوره، چه دبیرستانی و چه دانشجو و چه فارق التحصیل بیکار، آنهایی هستند که هنوز دستشان در جیب پدر و مادرشان است و هنوز مسؤلیت زندگی خویش را نیز به دوش نگرفته اند چه رسد به مسؤلیت خانواده و فرزندان. دقدقهء آیندهء فرزندان و کشور نیز، برایشان اولویت دوم و سوم را دارد نه اولویت نخست. بیشتر آنها بدنبال روزنه ای برای رهاسازی هیجان انباشته شدهء خویش در ایران استبداد زده و بدست آوردن آزادی های فردی از هر راهی و هر چند کوتاه مدت هستند. موسوی نیز نیاز و انگیزهء این جوانان را درست شناخت و توانست موجی براه بیندازد که جوانان همگی بر آن سوار شوند، خود را برای دمی چند بدست آن بسپارند و شادی کنند.

احمدی نژاد اما از آنسو، بیش از هر چیز بر فساد اقتصادی پافشرد و توانست با پیش انداختن چند مورد دزدی و مافیاگری و رانت خواری، بخش دیگری از مردم را بسوی صندوق خود بکشاند. اما مردمی که بسوی صندوق او آمدند آن جوانان هنوز مسؤلیت نپذیرفته نبودند. بلکه خوانواده هایی بودند که مفهوم رانت خواری و چپاول های سی سال گذشته را با گوشت و پوست و استخوان خود چشیده و چشم به راه یک منجی بودند تا آنها را از دست مافیای رفسنجانی ها برهاند. پس پیش از هر چیز می توان گفت که رژیم با این نمایش مردم را به دو بخش کرد و آنها را در برابر یکدیگر قرار داد. این رویارو کردن دو بخش مردم ترفندی بود که برای نخستین بار بکار گرفته می شد و دو جناح رژیم شاید هماهنگ شده و شاید هم جداگانه برای بهره گیری از آن برنامه ریزی کرده بودند. دوم اینکه نیازها و انگیزی های هر یک از این دو بخش، ویژهء خودش بود و با آن دیگری فرق داشت. بخش نخست یا جوانان موج سبزی، مبارزه با استبداد ولایت فقیهی را سرلوحهء خویش قرار دادند و میارزه با مافیای اقتصادی برای آنها اولویت دوم را داشت. بخش فقر زده اما، پرچم مبارزه با فساد اقتصادی را که احمدی نژاد برافراشته بود بیشتر دیدند به دنبال آن به راه افتادند. گذشته از اینکه احمدی نژاد چه اندازه انگیزه برای از هم پاشاندن مافیای رفسنجانی ها دارد یا نه و اگر دارد، پتانسیل او برای چنین کاری چه اندازه است، و اینکه بتواند آنرا به انجام برساند یا نه، به هر روی این بخش از مردم با رأی شان دست کم نیاز خویش را به رژیم و به اپوزیسیون بیان کردند. گرچه بخش دوم مردم می دانستند که احتمالاً احمدی نژاد بیش از سه نامزد دیگر پشتیبانی رهبر را با خود داشت ولی پشتیبانی رهبر هم به اندازهء کافی برای رأی دادن به موسوی انگیزه ساز نشد. به بیان دیگر مردم فقر زده آنچنان از چپاول های این سی سال گذشته به تنگ آمده اند که حتی اگر یک مستبد و دیکتاتور بگوید جلوی مافیای رفسنجانی ها را می گیرم و حتی اگر بدانند که او مهره ای در دست رهبر بیش نیست و دانسته نیست که بتواند اینکار را به انجام برساند یا نه، باز هم به او رأی می دهند. تا اینجای کار انگیزهء بخش نخست یا همان جوانان موج سبز روشن است. ولی رفتار بخش دوم مردم نشان چیست؟ نخست اینکه اقتصاد برای عامهء مردم سخن نخست است. شکم گرسنه دین و ایمان ندارد. یعنی اگر در این ضرب المثل چپاولها را گرسنگی و مبارزه با استبداد را ایمان بگیریم، مردمی که از چاپیده شدن به تنگ آمده اند، حاضرند حتی با استبداد هم کنار بیایند. بویژه برای مردم ما که چندین و چند سال است با استبداد خو گرفته اند، دیکتاتور خوب، شاید بسی بهتر از دموکرات شارلاتان و دزد شمرده شود. چه رسد که دموکرات ما اینبار دروغین هم از آب در آمده باشد و کمی از دیکتاتورها نداشته باشد. دوم اینکه دروغین بودن ادعاهای این به اصطلاح دموکرات ها را در دوره های پیشین به روشنی دیده اند. سوم آنکه از مافیای سی سالهء رفسنجانی ها به تنگ آمده اند. چهارم آنکه از زیاد شدن فاصلهء طبقاتی نفسشان گرفته شده است.

مردم در این رژیم دیکتارتوری برای بیان نیازهای خود به رأی دست یازیدند. از آنسو هم فرق اساسی میان این دو نامزد، چه گفته باشند و چه نه، بر اساس کارکردهای سی ساله شان، بنیان های اقتصادی دیدگاه های آنها بود. یکی پیرو لیبرالیزم بی دروپیکر و مافیازده و خصوصی سازی دروغین و مال خود کردن دارایی های ملی است، ولی روی چهرهء خود رنگ مردمسالار می کشد، آن دیگری اما، چهرهء استبدادی خود را پنهان نمی کند ولی در عوض تا اندازه ای گرایشهای سوسیالیزم اسلامی دارد و به اصطلاح خودش به دنبال عدالت اجتماعی، کم کردن فاصلهء طبقاتی و جلوگیری از مافیا است. چیزی که آشکارا پیداست این است که این دومی به مزاج مردم فقر زده خوشتر آمده و با شور بسیار به او رأی داده اند. پس آنها که دستشان در جیب خودشان است و دقدقهء اقتصاد دارند به امامزادهئ احمدی نژاد دخیل بستند و آنها که دستشان در جیب پدر و مادرشان است و آزادی و بویژه آزادی های فردی برایشان اولویت نخست است، غافل از اینکه سیاستهای کلان نیروی انتظامی همچون وزارت اطلاعات، زیر نظر رهبر است و از این ابزار ترور در زمان نیاز برای شل و صفت کردن فشار روانی روی مردم بهره می گیرد، در دکان موسوی جمع شدند.

کسانی که بدنبال دگرگونی هستند و دوست دارند شعار دگرگونی (change) اوباما، اینجا نیز همچون آمریکا مد شود، باید بدانند که در ایران چهار سال است که دگرگونی آغاز شده، ولی البته از گونه ای دیگر، نه همانند آمریکا. احمدی نژاد با دیدن نیاز مردم و احتمالاً با هماهنگی رهبر و برنامه ریزی شده، این دگرگونی را آغاز کرد و به میدان رأی گیری ریاست جمهوری آمد. اگر این روند ادامه یابد از این پس تنش بین دو جناح بالا خواهد گرفت که البته اگر چنین شود سرانجام کار به چیره شدن جناح توانمند تر و یکدست تر شدن رژیم خواهد انجامید و این از برخی دیدگاهها به سود مردم خواهد بود. زیرا برخی از ترفند های سیاسی که دیکتاتورها از آن سود می برند دیگر کارایی نخواهد داشت. سرگردان کردن اپوزیسیون بین رفتارهای دوگانهء سران کشور، بالا و پایین بردن فشار ترور بدنبال جابجایی قدرت میان دو جناح، سوء استفاده از باورهای مذهبی و اخلاقی و ملی مردم برای توجیه سیاستهای استبدادی، علم کردن دشمن خارجی برای توجیه نظامی گری، ژستهای مردمسالارانه و اصلاح طلبانه در برابر مردم و همچنین در برابر نهادها و دولت های بیگانه، لابیهای اصلاح طلبان با کنگرهء کشورهای غربی، از جملهء ترفندهای بسیار کارآمدی هستند که رژیم تا کنون همواره از آنها سود برده است و با کم شدن کارایی این ترفندها، مردم دشمن خود را بهتر خواهند شناخت. از سوی دیگر انگیزهء آنها نیز با متمرکز شدن بر روی استبداد ولایت فقیهی، یک کاسه تر خواهد شد. از همین رو راه زیر فشار گذاشتن رژیم و دیکته کردن حقوق ملی و شهروندی و پس راندن آن، روشن تر و ساده تر خواهد بود. با این حال نیک می دانیم که اینها در تنشهای میان خود، همواره راه های دوستانه تری را در پیش گرفته اند و به قول معروف گوش همدیگر را خورده اند ولی استخوانهای هم را دور نریخته اند.

ولی دگرگونی از آن گونه ای که بیشتر ما در سر خویش می پرورانیم، سخن دیگری است. اینگونه از دگرگونی که راه آن از گذرگاه تنگ یاری جویی از یکی از مهره های خود رژیم می گذرد و بر ارابهء استدلال لرزان و شکستهء گزینش میان بد و بدتر سوار است، چند بایستگی یا پیش شرط دارد که بسیاری از مردم به آنها توجه ندارند. ولی روشنفکران نه تنها وظیفه دارند به آنها توجه داشته باشند، بلکه باید در روشنگری آن نیز برای مردم بکوشند. وگر نه بی هوا راه افتادن به دنبال کسی که شعار دگرگونی داده باشد، بویژه که او یکی از مارهای خوش خط و خال با چهرهء اصلاح طلب باشد که نانش در روغن دستگاه ولایت فقیه است، بی گمان کار ما چیزی بیش از رؤیا پردازی و فریفتگی نخواهد بود. از اینسو ما به گرداب پندارگرایی می افتیم و جوانان گرفتار کشمکش های خیابانیِ خونین و بی سرنجام می شوند، از آن سو هم رژیم با تیزبینی کارش را به پیش می برد. استدلال گزینش میان بد و بدتر بر بایستگی یا پیش شرط یاری جستن از همین مهره های رژیم استوار است ولی پیش از آن نخست اگر رژیم را پذیرفته و با آن کنار آمده ایم که هیچ. ولی اگر آنرا نپذیرفته ایم بایستی بدانیم:

1-      آیا در پی سرنگونی رژیم هستیم یا دگرگونی آن؟

2-      اگر پاسخ دگرگونی است، آنگاه آیا رژیم اصلاح پذیر است و این دگرگونی باید در چهار چوب اصلاحات صورت پذیرد یا اینکه رژیم اصلاح پذیر نیست و باید بدنبال انحلال تدریجی آن بود؟ به بیان دیگر عامل اصلی این دگرگونی می تواند یکی از مهره های خود رژیم باشد و این عملیات اصلاحات نام دارد یا بایستی در بیرون از رژیم بدنبال عامل یا عامل هایی گشت و نام عملیات دگرگونی را انحلال تدریجی گذاشت؟

3-      اگر رژیم اصلاح پذیر است آیا این اصلاحات بایستی در رویهء ساختار رژیم روی دهد یا در بنیان ساختار و قانون، بویژه قانون  اساسی آن؟

4-      اگر در بنیان آن، راهش چیست؟ دست کم یک راهکار تئوریک برای این اصلاح بیابیم.

5-      اگر چنین راهکاری هست، آیا در میان نامزدها کسی دیده می شود که پتانسیل به انجام رساندن چنین اصلاحاتی را در رژیم داشته باشد؟

اکنون اگر چنین کسی دیده می شود، نامزد مدعی دگرگونی:

1-      نخست بایستی نیازهای مردم را رده بندی و اولویت بدست آوردن آنها را برای همه روشن سازد. این نیازها می تواند شامل حقوق زنان و کودکان، برداشتن نظارت استصوابی، عدالت اجتماعی، جلوگیری از رانت خواری و فساد اقتصادی، آزادی احزاب و روزنامه ها باشد که همگی ریشه در دگرگونی قانون اساسی دارند.

2-      همچنین نامزد مدعی دگرگونی، بایستی برنامهء عملی و درستی برای انجام این دگرگونی ها ارائه دهد و چگونگی برخورد با مانع های ساختاری بر سر راه دگرگونی قانون اساسی از جمله زنجیرهء پیوسته و رخنه ناپذیر رهبر، مجمع تشخیص مصلحت، شورای نگهبان، مجلس خبرگان رهبری را روشن سازد.

3-      او همچنین باید تعهد خود را به پاسخگویی در پیگیری روند دگرگونی به روشنی بیان دارد و به سخن دیگر برای این کار در برابر مردم سوگند یاد کند.

بی گمان اگرهای دیگری نیز هست که در اینجا از آنها گذشتیم. ولی آیا همین چند شرط برقرار بود؟ آیا هیچیک از این چهار نامزد اینگونه بودند و اینچنین کردند؟ پس چرا بر کوس رأی به موسوی کوفتیم و با استدلال های سست و از جایگاهی خوار، برای رهایی خود از چنگال یک جناح، دست به دامن یکی از مهره های جنایتکار جناح دیگر رژیم شدیم و حتی پس از پایان رأی گیری هم دست بردار نیستیم؟ آیا این بازیچه شدن نیست؟ به سخن نخستین باز می گردم و اینکه بسیاری از کسانی که در جایگاه اپوزیسیون بیرون از کشور نشسته اند، گول این شعار دروغین دگرگونی را خوردند، نیاز مردم را درنیافتند و با تشویق مردم به رأی دادن به موسوی بجای تشویق و توجیه آنان به بایکوت، تنها و تنها برگ برنده ای به دست رژیم دادند تا بتواند در برابر نهادهای بین المللی، در شیپور مردمسالاری دینی بدمد و با تبلیغات گستردهء خود دهان آنها را ببندد. اکنون دیگر رژیم بر این موجِ خود ساخته، سوار شده و پیش خواهد رفت و نهادهای حقوق بشر و عدالت جوی بین المللی، کوشش زیادی نیاز دارند تا جایگاه پیشین خود را در برابر رژیم بدست آورند. جایگاهی که در آن از بالا دست، می توانستند رژیم را به پاسخگویی و واپس نشینی تدریجی وا دارند. بی گمان چوب دردناک این ندانمکاری ها را مردم رنج دیدهء ایران خواهد خورد. از یاد نبریم تا ملت ایران روی پاهای خودش نایستد، گامی به پیش برنخواهد داشت و هر کس او را به سویی خواهد کشید.

گودرز کیوان

26/3/2568 خ – 2009 م

+ درج شده در  88/03/26    بدست گودرز کیوان  |